حالا که باران
بند بندم را به آب داده است ...
کولی برقص!
که آسمان سفید می شود از ابر .
این فکرهای زنجیری
" که من سنگ شده ام
و از لبه ی پرتگاه ..."
گاهی عجیب لال می شوم
تصمیم های خیس
و شعله هایی که نذر می کنم
برگردم
به خانه ی اول .
دلتنگی ات را قورت می دهم
آوازهایم را
که جا نمی شدم
توی دست هایت
جیبت
چمدانت
و لابه لای بوسه هایت
نه.
این تمبر را بگیر
بچسبان به من!
پرتم کن!
تا مثل بومرنگ ...
می تازد این اسب
برمی گردد ...
کولی !
دلتنگی ات
و بند بند خاموشم
که سنگ شده ام
و از لبه ی پرتگاه که
تابم نمی آورد
هوس می کنم:
مادرم را صدا بزنم ...
(زهرا ملوکی)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط دوقلوها
|