از آشفتگی موهایم
باد های سرد به پا می خاست
من از کتاب های خیس می ترسیدم
چند جفت جوراب می پوشیدم
و از چهار گوشه ی پیراهنم
دنیا مرا می خواست
باران به بار می آورد
این شب موازی
باید گلویم را می بوسیدی
من حرف های بریده ای داشتم
و از سفیدی اتاق می پریدم از خواب
روزهایی به شکل سفید نه،سبز نه
سبز نه سفید...
بسیار روزهای بی شکل
: که می ترسیدم بگویم:
آن ابر گوسفند می شود
آن یکی درخت!
روزهایی در مسیرهای بازگشت
که هیچ نمانده بود
و من كتاب هاي باران خورده را با خود به خانه مي بردم
۲۷ اسفند۸۷
زهرا ملوکی
.........................................................برای پردیس عزیز که به تصاویرم نزدیک ترین است
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط دوقلوها
|
