برابری می کرد
با بغض های به ضجه نیامده
که بی آب به هامون زده بودم
ـ پدر!
من دختر دشتم یا کوه؟
ـ تو را یک روز گرم در یک بیمارستان نظامی زاییدند
و انتهای این شهر ختم می شود به این خانه.
دخیل بسته بودم
به چشم های همیشه بازش
که باران که بر دشت
بر کوهستان نمی بارید
ـ پدر!
او فرزند دشت بود یا کوه؟
ـ او را در یک جای دور زاییدند.
مرا انذار دادند از نشانه هایی که دیدیم بر شانه هایش باریدن گرفته ام
ـ پدر من دختر اشکم یا درد؟
ـ تو را یک روز گرم در یک بیمارستان نظامی زاییدند...
(پردیس سیاسی)
.......................................................الان چقدر خوشحالیم!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط دوقلوها
|
