من گاو وحشی پدرم بودم
وقتی که نیمه شب از تخت افتادم
و ماغ کشیدم ،چنگ زدم و بهانه گرفتم
من توی تاریکی قهوه ای بودم
مثل حالت زایمان یک گاو
چشم هایم خمار دردی گوساله ای
سم کشیدم به زمین و گفتم پدرم باش
لباس رسمی ات را بپوش،
با من عکس بگیر.
پوزه ام را ببند عکس بگیر.
مرا ببند به عکس
بگیرم در آغوش
موهایم را شانه کن پدر،
عکس های هفت سالگی ام را ببین که گاو نبودم...
(زهرا ملوکی)
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط دوقلوها
|
