خشکی ها را کاشت
می خواست مواظبمان باشد
توی خانه ای که ...
آشپزخانه
اتاق
پنجره
و تا زمین نخوری بزرگ نمی شوی هیچ وقت
سه چهارمش را اشک ریختم
ریختم به پای کودکی ام
که پارو بزنم
و بزنم به آب دلم را که می ترسد
و عابری را که ستاره روی شانه اش حمل می کرد
بزنم به دیوار عکسش را ...
خانه ی ما چهار دیوار داشت .
(زهرا ملوکی )
می خواستم آویزان باشم
مثل درخت توت که ریخته است
و توت ها یش هم ریخته
من همه چیزم ریخته بود
نه فکر کنی موهایم
دلم حتی نه ...
پیراهن سفیدت
و سیاهی موهایم را
به بند کشیدم .
نگذار زیاد با باد بمانم
یک چیز دیگر بپوش !
(زهرا ملوکی )
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط دوقلوها
|
