گلوست......
بافت قدیمی شهر!
زبر بازار سقف،
دستم را رها کردی،
گمم کردی...
پتو را دور خودم می پیچم
و فراموش می کنم:
میدان راه آهن
ستون که احتمال افتادن داشت
روزگار سردی بود
من از گلوله می مردم
و گنبد کبود از ساعت مچی ام
(زهرا ملوکی)
وحتی باد
به زلفهایم
چنگ نینداخت.
بی چین و شکن
به رقص برخاستم
در مسیر بخار فنجان.....
این جهان پاک خواب کردار است به قول بیهقی
روز ها رسیده به پاییز ومن به جایی نه...
پردیس سیاسی
و اجزاي صورتم يادم نمي ماند
رجوع مي كنم به آينه هر بار
پشت سرم سايه اي كه مي خزد توي خودش
كتاب را ورق مي زند
و لب هايش تكان مي خورند
مثل روحي ۱۳ ساله كه تنديسي را ترك كرده است.
من اين تكه را هزار بار به عقب برمي گردانم
اجزاي صورتم يادم نمي ماند
دست دراز مي كنم به آخرين قفسه
مثل روز هاي قبل از دبستان
كه نمي توانستم بخوانم...
زهرا ملوكي
با بغض های به ضجه نیامده
که بی آب به هامون زده بودم
ـ پدر!
من دختر دشتم یا کوه؟
ـ تو را یک روز گرم در یک بیمارستان نظامی زاییدند
و انتهای این شهر ختم می شود به این خانه.
دخیل بسته بودم
به چشم های همیشه بازش
که باران که بر دشت
بر کوهستان نمی بارید
ـ پدر!
او فرزند دشت بود یا کوه؟
ـ او را در یک جای دور زاییدند.
مرا انذار دادند از نشانه هایی که دیدیم بر شانه هایش باریدن گرفته ام
ـ پدر من دختر اشکم یا درد؟
ـ تو را یک روز گرم در یک بیمارستان نظامی زاییدند...
(پردیس سیاسی)
.......................................................الان چقدر خوشحالیم!!!
من گاو وحشی پدرم بودم
وقتی که نیمه شب از تخت افتادم
و ماغ کشیدم ،چنگ زدم و بهانه گرفتم
من توی تاریکی قهوه ای بودم
مثل حالت زایمان یک گاو
چشم هایم خمار دردی گوساله ای
سم کشیدم به زمین و گفتم پدرم باش
لباس رسمی ات را بپوش،
با من عکس بگیر.
پوزه ام را ببند عکس بگیر.
مرا ببند به عکس
بگیرم در آغوش
موهایم را شانه کن پدر،
عکس های هفت سالگی ام را ببین که گاو نبودم...
(زهرا ملوکی)
با همه ی علایم حیاتی ام به خاک بر می گردم
عطایش را به لقایش بخشیدم
از دامنه ی دماوند عکس ها را به دامنش .
موهایم وارونه می شد
و گلویم تنگ تر.
جاذبه درد مشترک ذرات است...
زهرا ملوکی
بی همگان
بی او.
خواستم بغلش بگیرم
با این تعادل حفظ کرده ؛
نکرده
زمین دور سرم /پایم/توی دلم
می چرخید
می چرخد
می چرخم
چشم که می بستم
گریه ام می گرفت
باز که می کردم خوابم
مادر می گفت :
هر صبح دعایت می کنم.
من دست ها را آورده بودم پایین
رفته بودم از دست
ـ عادت می کنی دختر!
مفرد
مفرد
مفرد
که اول شخص این ماجرا مانده بودم.
پردیس سیاسی
۱۰۰ تا در روز طبیعی نیست
انگشت هایم شکسته و
چشم هایم را بسته ام ...
روانه ام کن !
(زهرا ملوکی)
و اگر دیر به روز می شویم من حوصله ندارم / پردیس تنبل است و تهران هم که می دانید به اینترنت دسترسی ندارند مردم .
بوی شراب می دادی مگر
در این نفس های به سردی نشسته ی زمین؟
پردیسم را فروختم به جهنم دو جام :
"گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند"
تاب می آورم این مدام مداوم را
پیاله بکش به گشودگی این فال
که شیراز عجیب دور بود
من این طره را برای تو بر باد داده ام ...
(پردیس سیاسی)
که سبز می زدم به چشم هایش
سبز به گونه هایش
به لب های گندیده اش سبز ...
همان طور که می دوید از ساعتش پرسیدم
از حالش که حالم را به می زد
مرا نشانه گرفت
دستم را ...
دم غروبی دنیا را نشانم داد
و گفت:
سبز نیست که نیست
کبود.
(زهرا ملوکی)
به کمر می رسد خستگی موهایم
پیچ خورده است به آخرین کابوس شبی که دیدنم آمد.
نرسید
نه اتوبوس
نه خداحافظی دست هایت.
این جا روزنامه های ورق خورده زیر تخت
و من
که لب اگر باز کنم
تما شهر را حرف های تاریخ گذشته مسموم می کند
حالا حتی رسیدن به جنون راحت است
که دیوار را بکوبم به مشت
نعره را به فضا
که دیدم هرچقدر دور شوی بیش تر می میری
فردا همه چیز را از یاد برده ای
رنگ موهایم
و من این مسیر لعنتی را چشم بسته هم پیدا می کنم
و هوس کرده ام
تمام دارایی ام را به اتوبوس های اراک _تهران ببخشم
زمین نگهم اگر دارد
راست راه می روم.
(پردیس سیاسی)
نزدیک تر
من دارم معتدل می شوم
سرسبز حتی
تو سیگارت را بکش
روزنامه ات را بخوان
اما پنج تا از انگشت هایت مال من که موهایم را ...
(زهرا ملوکی)
رد پایم را موج می برد ... این جا خیلی شبیه دریاست . یک دریای طلایی که به جای موج باد دارد به جای همه چیز باد
به پردیس گفتم زن ها مثل زمین اند همه چیز را در آغوش می کشند و می زایند و من یک بار خودم را زاییده بودم . جمع شدم توی بغل خودم و صبح که شد ایستادم مثل یک خط صاف بیچاره گالیله یک عمر روی مستطیل ها ایستاده نفس کشید و زمین همیشه کروی بود انگار... دنباله ی کروی ها به خودشان ختم می شود مگر عمق داشته باشند برای همین بود که زن بودم من همه چیز را عمیق می خواستم و می خواستم بزایم اما حالا خیلی ها می بلعند و استفراغ می کنند و نام آفرینش بر آن می گذارند انگار چشم هایم معلق بودند :"شاید یک روز برهنه بیاید "*
قایق اگر توی بندرگاه بماند می پوسد شاید دریا را خشک کرده بودم که راحت تر انتظار بکشم و از ترس پوسیدن خودم را دور نزنم . آفتاب اینجا بی برو برگرد می سوزاند .ترجیح می دهم شعله بکشم تا این که توی آب بگندم و هنوز زمزمه می کنم :"قرار است آخر شاهنامه خوش باشد " و یک روز روی شانه های باد درست مثل پیراهنش ...اما او آن چرکی سفید را دریده بود و برهنه می آمد... * ساقه ی نازک را باید به چوب ببندی و مرا به زمین که هردو شکننده ایم و این جا باد می آید ... تو خیلی خوابت می آید اما من دیگر نیستم که زمین شوم و بزایمت... من چشم های معلقم را بستم و باد مرا با خودش برد * پدر برای پسرش اسم می گذارد و صحرا برای دخترش...قایق چوبی روی آب معلق است و مرد برهنه می راند بر آب
(زهرا ملوکی)
از بچه های سر چهار راه
سوت بلبلی یاد گرفته ام ...
که مثل بچه ی آدم
سر از تخم درنیاورده
از همین طبقه ی ...
راستی
لاک پشت ها هم پرواز می کنند ...
(زهرا ملوکی)
خشکی ها را کاشت
می خواست مواظبمان باشد
توی خانه ای که ...
آشپزخانه
اتاق
پنجره
و تا زمین نخوری بزرگ نمی شوی هیچ وقت
سه چهارمش را اشک ریختم
ریختم به پای کودکی ام
که پارو بزنم
و بزنم به آب دلم را که می ترسد
و عابری را که ستاره روی شانه اش حمل می کرد
بزنم به دیوار عکسش را ...
خانه ی ما چهار دیوار داشت .
(زهرا ملوکی )
می خواستم آویزان باشم
مثل درخت توت که ریخته است
و توت ها یش هم ریخته
من همه چیزم ریخته بود
نه فکر کنی موهایم
دلم حتی نه ...
پیراهن سفیدت
و سیاهی موهایم را
به بند کشیدم .
نگذار زیاد با باد بمانم
یک چیز دیگر بپوش !
(زهرا ملوکی )
۴۲۰
پردیس دوست داریم ... پردیس دوست دارم ...
دانشگاه سلام
پردیس داره با رتبه ی ۴۲۰ میاد
...
بی نهایت خوشحالم مهربان !
بی نهایت ...
قربانت زهرا ![]()
در آغوش روزهای دم کرده ای که ...
دوستت دارم ها و آوازهایش را
نفس می کشم
آمدنت را می شمارم
۱۸ سال است که تابستان آفتاب می زاید !
پردیسم تولدت مبارک
و دوست داشتن تو همچنان دشوار است ...
زهرا .
جا نمی شوم
روی هیچ کدام از بالا بلندی های زمین
گرگ ها بازی را برده اند
و من خلاف عقربه های ساعت فرار می کنم
نه دیر نه زود
هماهنگ با آخرین اخبار سراسری
به اشغال در می آیم
و جا نمی شوم
روی هیچ کدام از خطوط
جهت می گیرم
با عقربه های ساعت
و گرگ ها
که بازی را برده اند ...
(پردیس سیاسی )
مهر ۸۵
می آید
نمی آید
تکلیفش معلوم نیست
سه بار از روی من گذشته است و هربار
که زیر سرش بلند می شود :
- هنوز نخوابیدی؟
ـ نه
با این ورق ها پر نمی شوم انگار
می سوزانم
و توی جهنم می خوابم
ورق ها را ...
که عادت کرده ام سیاه کنم
شعر بنویسم
سیاه کنم
و خانه های چند حرفی را
که هیچ حرفی نمی گنجد در ...
مرا بباف
این کلاف را
که پیچیده است دور دستت
و ساقه هایی که خم می شوند
از سبز به زرد
سنگین است
سنگی که جا گذاشتی روی سینه ام
راهی که نیست و هرگز نبوده است
نه
آسمان نه
ریسمان می بافم
دخیل
که بی ماهی برنگردد
تور می بافم
... این پا برهنه که می دود وسط حرف هایم
می آید
می شوید
می برد یک روز
مزرعه را
رنگی که هرگز نبوده است !
(زهرا ملوکی)
آرامم نمی کنند
این قصه های عادتی هرشب
چشم هایم را بسته ام روی بزهای زنگوله پا
گوش هایم زنگ زنگ زنگ می زنند
و می رسانندم به شماره ای که اشتباه افتاده است.
اولین کتاب توی قفسه را ورق می زنم
فصل اول :
" انسان های اولیه "
یاد پدر می افتم که هنوز روی زمین می خوابد
چشم هایم را می بندم
گوش هایم زنگ نه انگار دارند سوت می زنند
تمام تاریخ ها توی ذهنم اشتباه افتاده است
می خواهم یک قصه ی تازه بخرم .
روی تخت مچاله می شوم
و تا صبح ...
خواب تخت جمشید می بینم ...
(پردیس سیاسی)
سلام
تعجب نکن من دیشب خواب تخت جمشید رو می دیدم تا صبح ...
این رو هم آپ کردم چون یاد قدیم ها می افتم " مهربان"
مثل همیشه معرکه ای و دوستت دارم
زهرا ...
به سیاه بنشانم
دست هایی که
دوستشان میداشتم را!
حالا که این زمهریر
توی خونم پیچ میخورد
بیا و قصه را تمام کن.
میبینی؟
مانده ام مانده ام
سرپا با تکلیف دست های خاموش!
پس بیا لعنتی !
چشم هایم را بسته ام
قصه را تمام کن.
که این زمهریر که
توی خونم پیچ می خورد با یک فوت
مثل من که به یک فوت
دست ها را خاموش کردم.
تا حالا به دو پا نبودن فکر کرده ای؟
این آسمان جان میدهد برای پریدن
(پردیس سیاسی)
از غصه ی آن قدر دیر ...
که سبدت را پر کرده ای .
انگار قانون برای همه یکسان است
تنها به یک اشاره ی زمین
من
دیر
نطلبیده
نامراد ...
رد می شوی
بی آن که دستمالت را زیر درخت های همسایه گم کنی .
رنگ می بازند
سبز ـ زرد
با چند وصله ی پوشالی قرمز .
سر می روم
و می چکی ...
قطره
قطره
انگار قانون برای همه یکسان است
لک می شوی
درست گوشه ی رو سری ام .
(زهرا ملوکی)
۲۳/۵/۸۵
و سایه ای که قد می کشد توی پوستش ...
تولدم مبارک.
آن قدر زنده نیستی که صدایت کنم!
نسخه هایم را سفت می چسبم
و این شعر را
آن قدر زنده نیستی که با دست هایت
پنهانم کنی ونگذاری باد
صدایم را ببرد.
مسکن ها اثر نمی کنند
برایم لالایی زمزمه کن!
مهم نیست
فردا می آید یا نه!
بگذار بعد این خواب چیزی نباشد.
باد نسخه هایم رابرده
دیگر صدای من و این شعر درنمی آید
و تو فقط
آن قدر زنده نیستی که
صدایت کنم.
(پردیس سیاسی)
حالا که باران
بند بندم را به آب داده است ...
کولی برقص!
که آسمان سفید می شود از ابر .
این فکرهای زنجیری
" که من سنگ شده ام
و از لبه ی پرتگاه ..."
گاهی عجیب لال می شوم
تصمیم های خیس
و شعله هایی که نذر می کنم
برگردم
به خانه ی اول .
دلتنگی ات را قورت می دهم
آوازهایم را
که جا نمی شدم
توی دست هایت
جیبت
چمدانت
و لابه لای بوسه هایت
نه.
این تمبر را بگیر
بچسبان به من!
پرتم کن!
تا مثل بومرنگ ...
می تازد این اسب
برمی گردد ...
کولی !
دلتنگی ات
و بند بند خاموشم
که سنگ شده ام
و از لبه ی پرتگاه که
تابم نمی آورد
هوس می کنم:
مادرم را صدا بزنم ...
(زهرا ملوکی)
برایمان دار و درخت نگذاشته
مثل سر کشیدن همین چای
که اگر نباشد...
می میرم.
کتابخانه ام تمام شده
کتابخانه ام تمام شده
فرقی نمی کند
یا شهر درخت نمی شود
یا درخت ها ورق .
به چیزی فکر نمی کنم
جاده را زیر پاهایم پهن کن
خورشید نارنجی است
وآسمان نیلی...
نگاه کن !
باد موهایم را به رقص آورده.
نترس!
یک لیوان دیگر بریز
برای کسی که کتابخانه اش تمام شده
زندگی
پر از خواب هایی است که جدی نمی شوند.
(پردیس سیاسی)
