دختری که به رودخانه ات روسری می انداخت
من بودم!
آن شب که معشوقه ات را خواب می دیدی
مرا ببخش که نامه می نوشتم
بنویس از اولین خارهایی که در من روییدند
دارم به ستون فقرات پدر برمی گردم
مثل شعری قدیمی از سینه ات
دنباله ی پیراهنم
یکی یکی شمع ها
و از تماشای زنی زیبا در آغوشت
به خانه بر می گردم
مرگ های روزمره ساده نیست:
سکوت های طولانی
نداشتن عکس هات
دلم دیگر کارساز نیفتاد
رودخانه را به خانه می برم
موج های پیشنای مادر
روایت از دختری که در جریان خانه ات گریست...
زهرا ملوکی
مرداد۸۸

